close
تبلیغات در اینترنت
من رفتی ام
پاتوق بچه های با حال جنوب

اومد پیشم

حالش خیلی عجیب بود

فهمیدم با بقیه فرق می کنه!

گفت: حاج آقا یه سوال دارم

 که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: اگه جوابشو بدونم

خوشحال می شم

بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم می میرم!

گفتم: دکتر دیگه ای..

 خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن،

گفتن خارج هم

کاری نمی شه کرد!

گفتم: خدا کریمه،

 انشاالله  که

بهت سلامتی می ده

با تعجب نگاه کرد

و گفت:

اگه من بمیرم

 خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه

و نمی شه گول مالید سرش

گفتم: راست می گی،

حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم

 دارم می میرم

خیلی ناراحت شدم

از خونه بیرون نمی یومدم،

 کارم شده بود

 تو اتاق موندن و غصه خوردن..

تا اینکه یه روز به خودم گفتم

تا کی منتظر مرگ باشم!؟

خلاصه یه روز صبح

از خونه زدم بیرون

 مثل همه شروع به کار کردم؛

اما با مردم فرق داشتم،

چون من قرار بود برم

و انگار این حال منو

کسی نداشت،

 خیلی مهربون شدم،

دیگه رفتارای غلط مردم

 خیلی اذیتم نمی کرد!

با خودم می گفتم

بذار دلشون خوش باشه

که سر من کلاه گذاشتن..

 آخه من رفتنی ام

و اونا انگار نه !

سرتونو درد نیارم

من کار می کردم؛

اما حرص نداشتم..

 بین مردم بودم؛

اما بهشون ظلم نمی کردم

و دوستشون داشتم..

ماشین عروس که می دیم

 از ته دل شاد می شدم

و دعا می کردم..

 گدا که می دیدم

از ته دل غصه می خوردم

 و بدون اینکه

حساب کتاب کنم

 کمک می کردم..

 مثل پیر مردا

برا همه ی جوونا

آرزوی خوشبختی می کردم..

خلاصه اینکه

 این ماجرا

 منو آدم خوب و مهربانی کرد.

حالا سوالم اینه که

 من به خاطر مرگ خوب شدم

و آیا خدا این خوب شدن رو

قبول می کنه؟

گفتم: بله،

 اونجور که یاد گرفتم

و به نظرم می رسه

آدما تا دم رفتن

خوب شدنشون

 واسه خدا عزیزه

آرام آرام آرام

خدا حافظی کرد و تشکر،

داشت می رفت گفتم:

راستی نگفتی

چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست

 بین یک روز تا چند هزار روز !!

یه چرتکه انداختم

دیدم منم تقریبا

همین قدرا وقت دارم!

با تعجب گفتم:

 مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در می یومد

 و هم از تعجب

 داشتم شاخ دار می شدم..

گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،

رفتم دکتر

 گفتم: می تونید کاری کنید

 که نمیرم؟

 گفتن: نه!

 گفتم: خارج چی؟

و باز گفتند: نه!

خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم

 کی اش فرقی داره مگه؟ 



نوع مطلب : داستان و قصه ,
برچسب ها : برچسب ها : "مرگ"."روحانی"."دکتر"."سوال"."مهربان"."جوان"."پیرمرد"."خوشبختی"."کار"."خدا"."امید" ,
نوشته شده در 16 / 6 / 1390 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 260


تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره وبلاگ

دوستای ناز و فشنگ سلام خوبه حال شما با گرمای تابستون چطورید این وبلاگ در صبح روز سه شنبه 2 / تیر /1389 تو رز بلاگه درس شده و اومدم تو جمع شما رز بلاگی های عزیز تا دوستای نازی برا خودم پیدا کنم از میان نازنین های نسل سوم و چهارم تنهام نذاریدوووووو بهم سر بزنید میشه یه بار دوستی مونو امتحان کنیم ضرر نداره منتظرتونموووو یادتون نره هااااا حسین صدام می کنن ساکن شمال خوزستان خونگرم بچه ی باحال و با مرام آروم و سر به زیر متولد 15 شهریور نسل سومی از دروغ و دورویی متنفر خونگرم و باوقار عند رفاقت ساده بدتیپ و زشت عینکی بسه دیگه فعلا
موضوعات
خاطرات خط خطی
اخبار و رویدادها
دل تنگی های بی قرار
شعر و شاعری
داستان و قصه
دست نوشته ها
ایام و مناسبت ها
خاطرات خط خطی
دل نوشته ها
عکس و مکث
سربازان وطن
کارتون
یادداشت های بی قرار
نظرسنجي
آمار وبلاگ
افراد انلاین : 1
کل بازديد : 222416
بازديد امروز :63
بازديد ديروز : 1
ماه گذشته : 298
هفته گذشته : 64
سال گذشته : 959
تعداد کل پست ها : 310
نظرات : 2869
free counters ........
11 پلاک

پشتیبانی قالب


Powered By
rozblog.com