close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات خط خطی
پاتوق بچه های با حال جنوب

دیشب بعد از اینکه داداشی کوچولو

چند ساعت با خیال راحت

با رایانه بازی کرد

با هم رفتیم پارک و

کلی صفا کردیم

درسته اسباب بازی های برقی تعطیل بود

و لی ما رفتیم سراغ همین  معمولی ها

که خیلی خیلی بهش خوش گذشت

آزادش گذاشتم تا هر طور دوس داره

بازی کنه

تو سرسره دراز می کشید

رو شکم

به پشت

به راست

به چپ

دستاشو باز می کرد

بعد لیز می خورد میومد پایین

از جلوی سرسره می رفت بالا

و شیطونی می کرد...

تاب بازی زیاد بهش نچسبید

و سراغ آلاکلنگ هم اصلا نرفت

البته اون بیشتر

 قصر بادی و استخر توپ رو دوس داره

که اونا هم تعطیل بود

حدود یه ساعت اونجا بودیم

آخر سر هم رفت یه کم با وسایل ورزشی بازی کرد

و یه مسخره بازی و فضولی

خلاصه حسابی خودشو کثیف کرد

منم کاریش نداشتم

بعدشم به زور اوردمش بیرون از پارک

البته در کل بچه خوب و حرف گوش کنی

منم خیلی دوسش دارم .



نوع مطلب : خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : "بازی و شادی" , "داداشی کوچولو" ,
نوشته شده در 24 / 7 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 176

 خیلی وخته از دهمون خبر ندارم

فقط دیروز اتفاقی دهیار تازه کارده رو

تو بازار دیدم

وقتی دهیار شد

به دوستم گفتم

 اسمشو بزنه

 تو یکی از روزنامه های مهم کشور

از اون وخت تا حالا

دیگه خیلی منو تحویل می گیره

بعد از احوال پرسی و خوش و بش

چند دقیقه ای پیشم موند

خداحافظی کرد و رفت



نوع مطلب : خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : "ده" , "دهیار" ,
نوشته شده در 24 / 7 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 190

دیشب پس از مدت ها

با داداشی مهدی رفتیم پارک

هوا سرد بود

به همین خاطرم  اونجا

 خلوت و اسباب بازی هاش تعطیل بود

ولی با ای حال مهدی رو یه کم

 رو الاگلنگ و تاب بازی دادم

بعدشم تشویقش کردم

بره رو  یه سرسره ای که مارپیچ بود

و ارتفاعش زیاد

راستش خودمم می ترسیدم سوارش بشم

خلاصه بار اول با تشویقای زیاد من

رفت بالا و

بعد از کلی ترس

بالاخره سر خورد و اومد پایین

بعدش به من گفت :

چه کیفی می ده و

چند بارم خودش رفت بالا و

سر خورد اومد پایین و

یه تاب چند نفره هم بود

که اونم سوارشدو

چند تا دختر کوچولو موچولو اومدن سوار

چون مهدی  خودش تنها یه طرف نشسته بود

بهشون گفتم :

دو نفرشون بشینن کنار مهدی

با اشاره ای که کردن

بهم فهموندن

چون مهدی پسره نمی شینن کنارش

کاش بزرگم که شدن

اینطور بمونن

نه مث بعضی دختر خانومای امروزی ....

یه کم بازی که کردن

شروع به بالا بردن سرعت تاب کردن

اون دختر کوچولو که با مهدی سوار شده بود رو

پیاده کرد فک کنم عموش بود

بعدش هر کار کردم

مهدی پیاده نمی شد

اینم از شانس بده ما

با کلی خواهش و تمنا و تهدید

بالاخره مهدی راضی شد اومد پایین

یه کم دیگه سرسره بازی کرد

بعدش چون باید زود می رفتیم خونه

راه افتادیم  و تو اون هوای یه کمی سرد

به سمت خونه ...



نوع مطلب : خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : "پارک" , "بازی و شادی" ,
نوشته شده در 22 / 7 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 192

یکی دو تا خاطره از ماه رمضون یادم رفت

که تو ای پست گذرا براتون می گم

سه شنبه شب یعنی

شب بیست و هفتم ماه رمضون

حدود ساعت ۱۰ شب

یکی از دوستان متاهل تماس گرفت

گفته خونوادش رفتن مشهد

بیا پیشم تنها نباشم

البته یه نکته هم اشاره کرد

اگه تو نیای به هیچکس نمی گم

ما هم حس انسان دوستیمون گل کرد

و خلاصه رفتیم پیشش

بعد از پذیرایی و

 از حرفا که من کلی خارک خوردم

رفتیم تو رختخواب

البته تشک اوورد

ولی عادت ندارم

تشک بزارم زیر پام

چشمتون روز بد نبینه

انگار که زمین گازم می گرفت

اصلا نتونستم بخوابم

یک کاووس بدی هم دیدم

که دیگه کلا خواب از سرم پرید دیگه

هر طور بود شب رو به صبح رسوندیم

تو پرانتز

اصلا من جایی که مامان جون نباشه

احساس امنیت نمی کنم

وقتی مثلا یه شب مامان خونه نیست

اون شب دیگه خواب ندارم

برا سحری هم

 اصلا دلم نمی خواست اونجا باشم

غذای مامان یه چیز دیگه است

ولی خوب موندم ولی بلافاصله

بعد از سحری

رفتم خونه و با خیال راحت خوابیدم .

باور کنید اگه مامان نباشه

اصلا خواب و امنیت و آسایش ندارم

دعا کنید که هیچ وقت داغشو نبینم

و من زودترش....



نوع مطلب : خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : "جدایی" , "مادر" ,
نوشته شده در 24 / 6 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 212

روز عید فطر

هنوز خواب بودم

اومدن بیدارم کردن

حال نداشتم برم نماز عید

با اینکه روبروی خونمون نماز می خوندن

حیفم اومد نرم

گروه خانم ها همراه همسایه ها رفتن

مهدی هم تازه با سر و صدای ما بیدار شد

اونم می خواست بیاد

اماده شدیم

راه افتادیم به سمت محل برگزاری نماز

خیلی خیلی شلوغ بود

چند دقیقه که گذشت

مهدی رفت خونه

تا یادم نرفته ای نکته رو بگم

اون روز صبح

همه مدل آدم می تونستی ببینی

با لباس ها و چهره های گوناگون

اگه می خواستی

 مدل کفش هم انتخاب کنی

 راحت می شد

نماز شروع شد

چند تا نوجوون کنار من ایستاده بودن

دو تا قنوت رو که خوندیم

اوف اوف گفتنشون بلند شد

بعد نماز هم

 طبق سنت هر ساله ی عید فطر شهرمون

رفتیم بهشت آباد با داداشم

از اینجا به بعد رو تو ادامه ی مطلب بخونین ....


ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها :
نوشته شده در 21 / 6 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 248


تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره وبلاگ

دوستای ناز و فشنگ سلام خوبه حال شما با گرمای تابستون چطورید این وبلاگ در صبح روز سه شنبه 2 / تیر /1389 تو رز بلاگه درس شده و اومدم تو جمع شما رز بلاگی های عزیز تا دوستای نازی برا خودم پیدا کنم از میان نازنین های نسل سوم و چهارم تنهام نذاریدوووووو بهم سر بزنید میشه یه بار دوستی مونو امتحان کنیم ضرر نداره منتظرتونموووو یادتون نره هااااا حسین صدام می کنن ساکن شمال خوزستان خونگرم بچه ی باحال و با مرام آروم و سر به زیر متولد 15 شهریور نسل سومی از دروغ و دورویی متنفر خونگرم و باوقار عند رفاقت ساده بدتیپ و زشت عینکی بسه دیگه فعلا
موضوعات
خاطرات خط خطی
اخبار و رویدادها
دل تنگی های بی قرار
شعر و شاعری
داستان و قصه
دست نوشته ها
ایام و مناسبت ها
خاطرات خط خطی
دل نوشته ها
عکس و مکث
سربازان وطن
کارتون
یادداشت های بی قرار
نظرسنجي
آمار وبلاگ
افراد انلاین : 1
کل بازديد : 223029
بازديد امروز :14
بازديد ديروز : 3
ماه گذشته : 165
هفته گذشته : 43
سال گذشته : 1572
تعداد کل پست ها : 310
نظرات : 2869
free counters ........
11 پلاک

پشتیبانی قالب


Powered By
rozblog.com