close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات خط خطی
پاتوق بچه های با حال جنوب

امروز ظهر

با دوست

شهید علی بریهی

تماس گرفتم

تا برام از خاطرات شهید بگه

اونو خیلی شوخ طبع معرفی کرد

و ای خاطره ی زیبا رو برام گفت :

تو ماموریت

یه درختی بود

که هر شب با بچه ها

خوراکی هایی

مانند هندونه و تخمه

بر می داشتیم

و می رفتیم اونجا و

 با هم گعده می گرفتیم

این درخت

پس از نمایش

سریال 5 کیلومتر تا بهشت

به موقعیت امیر حسین نخعی

معروف شد

هر کی می پرسید

کجا

پاسخ ما

چیزی نبود جز

موقعیت نخعی

البته ما مینا نداشتیم

خدا روح

شهید علی بریهی

رو شاد کنه

سال 1365

تو روستای میثم تمار

بخش شاوور شوش دانیال (ع)

به دنیا اومد

و ساعت 4 بامداد

 12 شهریور 1390

به دست گروه تروریستی پژاک

 در منطقه سردشت کردستان

به همراه دوست صمیمی اش

شهید صمد امید نژاد

شربت شهادت نوشید.



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,
برچسب ها : برچسب ها : "شهید علی بریهی"."شوش دانیال علیه السلام"."سپاه پاسداران انقلاب اسلامی"."شهادت"."گروهک ترویستی پژاک"."کردستان"."بانه"."شمال غرب"."خوزستان"."روستای میثم تمارشاوور"."همرزم"."دوست"."دوست صمیمی" , ."شهید صمد امید نژاد" ,
نوشته شده در 22 / 6 / 1390 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 318

دیشب که رفتم خونه

به داداشی مهدی گفتم

 بریم پارک

اونم که از خدا خواسته

گفت بزار یه کم ماست بخورم

بعد بریم

ازم پرسید پولامم بیارم

بهش گفتم :

نه این بار به حساب منه

خلاصه زنگ زدیم

 تاکسی تلفنی سر کوچمون

ولی چون معلمشون

تو اون تاکسی کار می کنه

راضی نبود

به اون زنگ بزنم

 ولی راضیش کردم

تاکسی اومد

ولی  یه کم معطلش کردم

مهدی خودش زود تر رفت

ننشست سوار تاکسی و

منتظر من بود

وقتی رسیدیم پارک

اول رفت بالای سرسره

چون خیلی وقت بود

سوار نشده بود

و پارک نبرده بودمش

یه کم ترسید

 تشویقش کردم

بار اول رو

دیگه ول نمی کرد

سرسره ها رو

بعد از یه کم

سرسره بازی و تاب بازی

باهم رفتیم یه دونه یخمک

اونم  از نوعه غیر بهداشتی

براش خریدم

یه کم خورد

بعدش یخمک رو

داد دست من

دوباره رفت سرسره بازی

یه کم از یخمکش خوردم

که جریمه اش برابر بود

با خریدن یه یخمک دیگه براش

خلاصه یه ۴۰ دقیقه ای

بازی و شادی کرد

بعدش بهش گفتم بریم دیگه

برا اولین بار تو عمرم

این بار راضی شد

 که زود بریم خونه

البته حقم داشت

چون اون اسباب بازی هایی که

می خواست بازی کنه

همه تعطیل بودن

زنگ زدم تاکسی

تا تاکسی بیاد

مامان جونم

نگرانی خودش رو

با یک زنگ اعلام کرد

منم مهدی رو فرستادم

 بره سوار سرسره

یه کم دیگه بازی کنه

ازش پرسیدم خوش گذشت

اونم جوابش + بود

خیلی دوس دارم

هفته ای چند بار ببرمش پارک

ولی نمی شه

اونم هر وقت ببریمش راضیه

تابسونم که هست

 حوصلش سر می ره بیچاره 



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : "خوش گرونی "."شب به یاد ماندنی "."مهدی "."تاکسی سرویس"."پارک" ,
نوشته شده در 11 / 3 / 1390 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 282

امروز می خواستم

یه آپ جدید بزارم

ولی اومدم تو وبلاگ یکی از بچه ها

در مورد شهید مرتضی وزینی افشار

یه مطلب گذاشته بود

 خیلی خیلی حالم گرفته شد

 آخه دیروز هفتمش بود

خدا پدر و مادرش رو صبر بده

 و کمکشون کنه ای مصیبت رو تحمل کنن

خوب نظرم عوض شد

 ولی یه کم می گم براتون

 از اتفاقای ای چند روزه

دختر خاله فاطمه

روز سه شنبه نهم فروردین

 عروسیش بود

بعد چند سالی که نامزد بودن

وقتی تو لباس عروس دیدمش

داشتم بال در میوردم

از خوشحالی

 شده بود مث یه فرشته

آخه ما مث خواهر برادر بودیم

از همون کوچیکی با هم بزرگ شدیم

و خونواده هامون

 از همه ی فامیل به هم نزدیکترن

نمی شد جلو فامیل کاری کنم

 ولی ای کاش می شد از خوشحالی

بالا پایین بپرمو

 به همه بگم ای اجی منه که عروس شده

خلاصه عروسی تموم شد و

ما هم که جز مهمونای ویژه بودیم

با عروس خانوم رفتیم رسوندیمش خونه

و سپردیمش دست آقا دوماد

آخرین نفری که از خونشون زد بیرون

 من بودم 

 اونم با لباس خوشکلش امد و

منو بدرقه کرد

باور کنید

 اون شب از خوشحالی خوابم نبرد

 دعا کنید خوشبخت بشن

البته اقا دوماد هم سنگ تموم گذاشت

و خیلی جشن خوبی گرفت

 برا عروسیشون

 همه راضی بودم

ما هم تونستیم تقریبا همه فامیلامون رو ببینیم

خوش گذشت بالا خره

 البته همه گیر دادن

 که کی نوبت من می شه و

 میان عروسی من

عمه

دختر عمو

زن دایی

خاله ها

بی بی

....

خوب منم یه حرفایی زدم

و قند تو دلم آب شد

همش تو فکر خونواده

 شهید مرتضی وزینی افشار

بودم

آخه چه گناهی کردن

که نباید عروسی پسر گلشون رو

 که سال ها برا به ثمر رسیدنش

 زحمت کشدن

رو ببینن

 خدا رحمتش کنه

شهید مرتضی وزینی افشار 

دیروز رفتیم خونه ی عمه

اون به همه عیدی داد

به غیر از من

منم به زوز ازش ۵ هزار تومن عیدی داد

خیلی با حاله و می چسبه

از یکی به زور عیدی بگیری

البته بهش قول دادم

 تو وبم بنویسم

 البته اون گفت ننویس زوری

ولی حال می ده این طور بنویسی

 دیشب هم

که آخرین شبی بود

که اهواز بودیم

رفتم سر خاک

شهید علی هاشمی

فرمانده ی قرار گاه سری نصرت

و سپاه ششم امام جعفرصادق (ع)

و سردار شهید مهدی نریمی

مسئول مخابرات قرار گاه سری نصرت

و سپاه ششم امام جعفرصادق (ع)

 

 و شهید محمرضا حقیقی

 همون شهیدی که تو قبر خندید

راستی می دونستین که

 ای شهید اهوازیه

 خوب چند ساعت اونجا موندم

ساعت یازده شب هم زدم بیرون از گلزار

و رفتم خونه عمه

که چون شام دیر وقت و

خیلی زیاد خورده بودم

تا صبح خوابم نبرد

 البته دوتا دوستم بیدا کردم

یکیش اسمش امین

 و اون یکی هم مهدی

 که نوکر دوتا شونم هستم

 

 بچه ها راستی!!

 امروز روز دوازدهم فروردین

روز جمهوری اسلامی است

روزی که ملت بزرگ ایران

با رای بالای ۹۸ درصد

تو سال ۱۳۵۸

به جمهوری اسلامی رای دادن

 تو چنین روزی یعنی ۳۱ سال پیش

 نظام جمهوری اسلامی

 تو ایران مستقر شد

البته یه چیزی بگم

اون جمهوری اسلامی که

 مردم سال ۱۳۵۸

 بهش رای دادن هنوز محقق نشد

به خاطر مسائلی

که دوس ندارم وبم تعطیل بشه نمی گم

 ولی هنوز راه زیادی داریم

که گاهی سرعت خوب

گاهی متوسط

 و گاهی به خاطر

 برخی مشکلات متوقف می شه

منم اگر بودم تو اون زمان

 به جمهوری اسلامی رای می داد

و الن هم از همه کسایی که

 برا استقرار ای نظام زحمت کشیدن

ولو به اندازه سر سوزنی تشکر میکنم

که از جله ی اونا می تونیم به

 خونواده های شهدا

 ایثارگران

 جانبازان

 آزادگان

 اشاره کرد

 که خداییش حق بزرگی به گردن همه ی ما دارن

 که امیدوارم

 قدر دانشون باشیم

 

اگه خلط داره

 یه روز دیگه درسش می کنم

 یه کم دیگه هم

 مطلب هست باید بهش اضافه کنم



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها :
نوشته شده در 12 / 1 / 1390 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 263

سال نو خورشیدی و

آغاز سال ۱۳۹۰

بر همه ی ایرانیان مقیم سراسر دنیا

از جنوب و شمال و شرق و غرب

و همه کسانی که نوروز رو دوست دارند

مبارک و فرخنده باد



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها :
نوشته شده در 1 / 1 / 1390 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 265

جمعه رم بی ایذه

تی گگویله بختیوری

اوووووووووووووووووووو

ایقد خو بیدن که دلم نی خواس بیام

حلا هم دلم سی سون تنگ او بید

به سلطون ابروهیم(ع)

سلطان ابراهیم(ع)

منطقه ای به وسعت 20 هزار هکتار

 مراتع سر سبز و کوهستانی و جنگلی است

 که دسترسی به آنجا

از طرفین بخش سوسن در شمال شهر ایذه

 و یا از طریق رودخانه کارون

 و با قایق صورت می گیرد.

 بنای آرامگاه امام زاده سلطان ابراهیم(ع)

 در این منطقه و در روستای کارتا واقع است.

این آرامگاه به نزدیکان امام موسی کاظم (ع) نسبت داده می شود.

 نزد مردم بختیاری از تقدس و احترام خاصی برخوردار است.

سالانه هزاران نفر با زیارت این امام زاده،

 از مناظر دل فریب و بکر سواحل کارون

 و آبشارهایفراوان این منطقه لذت می برند.



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها :
نوشته شده در 8 / 12 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 382

دو شب پیش

که از سفری یک هفته ای

برگشته بود

با داداشی مهدی شروع به جر و بحث کردم

اونم بهم گفت :

چرا رفتی مگه قرار نبود نری

گفتی می ری اهواز

ولی رفتی قم

خلاصه یکی من یکی اون

شروع به دعوا کردیم

حدود یه ساعت

کلی کتک خوردم

ولی خداییش دلم نمیومد

چیزی بهش بگم

یا بزنمش

ای چند روزم تو مسافرت

دلم خیلی خیلی برا

خودشو شیطنت هاش تنگ شده بود

فقط می خواستم

داغ دلشو در بیاره ازم

که چرا بهش نگفتم می رم قم

البته بهش گفته بودم

اونم یه عالمه گریه کرد

بعدش بهش گفتم می رم اهواز

ولی این بار چون می رفت خونه ی دوستش رضا

زیاد دلش برام تنگ نشد و

بی تابی نکرد خوشبختانه

چون من و مهدی خیلی به هم وابسته ایم و

همدیگه رو دوس داریم

من اولی ام

مهدی آخری

خلاصه بعد کلی کتک خوردن

به مهدی گفتم

دیگه خسته شدم

ولی اون زیر بار نمی رفت

یه بار می گفت تو باید ببری

من که می بردم

می گفت

قبول نیست

من باید ببرم

اونم که می برد

دوباره می گفت

تو باید ببری

خیلی خسته شده بودم

ولی مگه می تونستم

حریف مهدی بشم

آخرش گفت

باید هم دیگه رو زخمی کنیم

پناه بر خدا

بازم قبول کردم

کلی هم کتک خوردم

ولی فایده ای نداشت

اون خسته نمی شد

آخرش بهش گفتم

 دیگه بریم بخوابیم

و اون قهر کرد و

رفت خوابید

ولی بهم گوش زد کرد حق ندارم

فردا صبح برم بالا سرش و

از خواب بیدارش کنم

خلاصه اون شب بعد از

کلی کتک خوردن

از دست مهدی نجات پیدا کردم و

خوابیدم

ولی فردا صب خودش اومد بالا سر مو

منو بیدار کرد

 ویه کم بازی کردیم



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : "شیطنت های من و مهدی" ,
نوشته شده در 26 / 11 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 202

دوستای گل و بلبلم سلام

نمی دونم چقد تو ای چند روز

به فکر من بودین

و بهم سر می زدین

ولی خداییش ای چند روز

خیلی سرم شلوغ و پلوغ بود

حسابی گرفتارم

قصه از ای قراره که :

یه دوستی دارم قم آخونده

چند روز قبل از اربعین

تماس گرفت که

چند تا دوستاش دارن میان شهرما

خلاصه ما هم که

 از اون با مرامای روزگاریم

و مث همه ی جنوبی ها خونگرم و مهمان نواز

رفتیم تو نخ آخوندا

و مهمون نوازی  و

برنامه ریزی برای رفتن اونا به جاهای مختلف

مدرسه - مسجد - مجلس

خلاصه همه کاره ی ای آخوندا شدیم ما

اندازه همه ی اداراتی که تو شهرمون

باید تو ای زمینه کار انجام بدن

ما کار انجام می دیم

و همزمان با تغییر حکومت تونس

 ما هم شدیم رئیس چند تا آخوند

ولی خداییش خیلی با حالن

مث اینا تا حالا اخوند ندیده بودم

یکیش بناست

یکیش تعمیر کار لوازم خونگی

یکیش روانشناس

یکیش اصفهونی

خلاصه الان برنامه ی ۸ تا آخوند دست منه

خیلی با مرامن

ولی یه چیزی بگم

یه دونه از اونا از ترکای تبریزیه

که خیلی خوشکله و سفید

تو روز اربعین یکی از دوستام رفت تو نخش

 و منم رفتم بهش گفتم

 حواسش به خودش باشه

و ما بقی قضایا

خلاصه  ما ای چند روزه

کلی برنامه ریزی کردیم و

که کی کجا بره و کی کجا نره

حکومت بر چند تا آخوند چه حالی میده

البته تا حالا چند دخترم برا ازدواج

بهم معرفی کردن

از اهواز و بندر عباس و زنجان و ...

که احتمالا  بعد از ماه صفر

دیگه کم کم ما رو بفرستن

خونه بخت و

بادا بادا مبارک بادا

ایشا الله مبارک بادا

البته یه نکته هم بگم خودمم هم

به بهونه همراهی با اونا یه گشتی  می زنم 

و تا حالا چند جا رفتم

جوونا هم خیلی خیلی دوسشون دارن

دو تا سید ناز و خوشکل هم با اونا اومده

که خیلی ناز و بامرامن

خلاصه کار ما تو چند روزه شده

کل کل با آخوندا

و اگه من نوعی نباشم

همه ی برنامه هاشون به هم می ریزه

 و تشنه و گشنه می مونن

یه چیزی دیگه هم که منو بیشتر

به اونا نزدیک تر کرد

اینه که تقریبا همشون

هم سن و سالای خودمونن

و جوونا رو می فهمن

از شوخی که بگذریم

خداییش اگه سوالی چیزی دارین

بگین تا از اونا بپرسم

بعد جوابتون بدم

ضرر نمی کنید

ما که داریم صفا می کنیم

خیلی خیلی با حالن

ای آخوندای جوون



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : " کل کل با آخوندا" ,
نوشته شده در 7 / 11 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 310

خلاصه دل رو به دریا زدیم و

سفر آغاز کردیم

سوار قطار به سمت تهران حرکت کردیم

به تهران که رسیدم

بدون هیچ معطلی

به سمت میدون انقلاب

که ترمینال غربم اونجا بود

رفتم

البته به همراه عمو حسین

که همسفرم در قطار بود

و از اهالی قزوین

تو پرانتز

اون دوست بی وفام

قبلا بهم گفته بود که

که باید ار ترمینال غرب

به زنجان رفت و

کرایه اش ۵ هزار تومن و ۴ ساعت راهه

بلیط ها همه رزو شده بود

تا ساعت یک بعد از ظهر

دلهره ای گرفتم

نه به مراسم روز هشتم می رسیدم

نه اون دوستم

جواب پیام ها و تماس هام رو می داد

بازم هم بر دلهره قالب شدم

و راه افتادم

به سمت غربت کده ی زنجان

تو ترمینال با یه شوق و ذوقی

 برا دوستم یه هدیه خریدم

که هنوزم تو ساکم گذاشته و

حتی از تو نایلونم درش نیوردم

تو اتوبوس همش تو خودم بودم

و اصلا نمی دونستم کجا دارم می رم

و از آخر و عاقبت این سفر بی اطلاع بودم

البته یه بنده خدایی که

گوشش نمی دونم چطوری پاره شده بود

و چند تا بخیه داشت

کنارم نشسته بود

که گهگاهی با حرفاش خلوت منو پاره می کرد

که من زیاد مایل به هم صحبتی بااون نبودم

ولی اون باهام حرف می زد

منم از اونجایی که دوس ندارم

کسی ازم دلخور بشه

جوابشو می دادم

هر لحظه برام هزاران ساعت می گذشت

و همش تو این فک بودم که

اگه دوستم

همون طور که گفته بود

به دیدنم نیاد باید چیکار کنم

این فکر داغونم کرده بود

ولی من برا اطمینان

با یه دوستی که تو ابهر داشتم

هماهنگ کرده بودم

که برم پیشش

ادامه دارد ...



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : "خاطرات سفر سوم" ,
نوشته شده در 3 / 11 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 320

امروز می خوام

ادامه خاطرات سفرم رو براتون بگم

دو روز قبل از سفر

برای اون دوست زنجانی ام

پیامک زدم

تا هم از احوالش باخبر بشم

هم بهش بگم

دارم می رم شهرشونو

دیدنش

آخه چند  روزی بود

باهام قهر شده بود

و اون دلهره ای که تو پست قبلی گفته بودم

اینجا بود

راستیش خیلی همدیگه رو دوس داشتیم و

به هم علاقه مند بودیم

و برا دیدن هم لحظه شماری می کردیم

پسر خوبی به نظر می رسید

و حرفای قشنگی می زد

ولی دیگه نمی خواست منو ببینه

به قول خودش

تو جواب پیام هامم گفت

شاید نخواد منو ببینه

ولی من اصلا فکرشم نمی کردم

واقعا این طور باشه

یکی تو این دنیا این جور پیدا بشه

که نخواد دوستشو که کیلومترها راه رو

بخاطر اون بره

بعد رفیقش نخواد ببینش

حتی تو خواب هم چنین چیزی رو ندیده بودم

بهم گفت

با پیام راهنماییم می کنه

تو زنجان

آخه من اولین بار بود می رفتم زنجان

و به جز اون هیچ کی رو نداشتم

و نمی شناختم تو اون شهر غریب

خلاصه با جواباش خیلی دلهره گرفتم

از اون طرفم می خواستم بلیطارو پس بدم

ولی بلیطا تو تاکسی جا مونده بود و

با هزار دردسر تونستم راننده رو پیدا کنم

و بلیطارو ازش بگیرم

خلاصه حرفاشو نشنیده گرفتم و

مصمم به رفتن شدم

ادامه دارد



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : "خاطرات سفر دوم" ,
نوشته شده در 30 / 10 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 306

با سلام خدمت همه ی دوستان

امیدوارم که همگی خوب باشید

راستش تو این پست می خوام

یه جایی رو معرفی کنم که به

درد همه می خوره

که من قبل از زمان خدمت سربازی ام

با اونجا آشناشدم و

تا همین الانم با اونجا در ارتباطم

و خیلی وقتا تو حل مشکلاتم

کمکم می کنن

که برای آشنایی بیشتر دوستان

به معرفی اونجا می پردازم

مرکز مشاوره نیروی انتظامی خوزستان

ارائه خدمات رایگان

مشاوره انتظامی - حقوقی

آگاهی

مواد مخدر

نظام وظیفه

گزینش و استخدام

راهنمایی و رانندگی

مشاوره ی خانواده

روانشناختی

ازدواج

تربیتی

تحصیلی

شغلی

اجرای آزمون های

هوش

استعداد

شخصیت

درمان غیر دارویی

اضطراب

افسردگی

وسواس

به صورت تلفنی - حضوری - مکاتبه ای

نشانی :

اهواز - امانیه -خیابان شهید مدرس

کوچه ی نو - بین خیابان شهید فاطمی و سپاه

جنب اداره ی راه و ترابری استان خوزستان

تلفن :

۲۱۸۳۱۸۷ - ۲۱۸۳۱۷۲

امیدوارم که به دردتون بخوره

و بتونید مشکلاتتون رو حل کنید ...

دمشون گرم بر و بچه های

نیروی انتظامی خوزستان

بویژه معاونت اجتماعی

و اداره مشاوره و مددکاری

که اینقد به فکر مردم و جوونا هستن



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : " مشاوره" ,
نوشته شده در 22 / 10 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 694

تو چند تا پست پیش گفتم

چند تا از خاطرات سفر چند روزه ام به

تهران - زنجان - ری و قم

رو براتون می نویسم

حالا بخونید اولیش رو ...

نه پول داشتم 

نه می تونستم از کسی قرض کنم

 خیلی هم دوس داشتم

برم زنجان

تا تو مراسم ۸ محرم اونجا شرکت کنم

چون خیلی از اون مراسم شنیده بودم

از اون طرف هم

 یکی از دوستام که زنجانی بود

یه جیزایی گفته بود

که هم حرفاش و هم شوق دیدارش

منو از راه به در کرده بود و

 خیلی دوسش داشتم و ببینم

 به آژانس گفته بودم

 برام بلیط قطار رزو کنه

چند روز قبل از محرم

تعطیلات نهم و دهم محرم

 بهترین فرصت بود برام

تا هم در مراسم هشتم محرم

در زنجان شرکت کنم

هم بتونم دوستم رو ببینم

اژانس تماس گرفت بلیط ها آماده اند

منم هیچ پولی نداشتم

با توکل به خدا

پولا جور شد

دو تا مشکل اول

یعنی تهیه بلیط و پرداخت پولشون

حل شد

بلیط  رفت و برگشت گرفتم

 البته هنوز خونوادم

ازتصمیم مسافرت من باخبر نبودن

چون مخالفت اونا هم

می تونست یه مشکل اساسی باشه

دل رو زدم به دریا و

به مامان جون گفتم

با سکوتش رضایتش رو اعلام کرد

اینم از ای مشکل

خلاصه

 مشکلات یکی پس از دیگری حل می شد

و من هم برای انجام ای سفر مصمم تر

چند روز قبل از سفر نیز

مشکل مالی  کم کم حل شد

ولی یک مشکل اساسی که بود

دلهره ای به دلم انداخته بود

که در قسمت های بعد می خونید

ادامه دارد...



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : "خاطرات سفر 1 " ,
نوشته شده در 14 / 10 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 307

خیلی وخته از داداشی مهدی

چیزی نزاشتم تو وب

اول بگم

شب عید غدیر

که قرار بود

خونواده برا عقد پسر عمه برن

مامان و آجی ها رفته بودن جشن عید غدیر

مهدی که پیش ما بود

رفت رو صندلی تا خاله قزی رو ببینه

حواسش پرت شد

از عقب افتاد و سر ش شکست

تا دو هفته پاسمان بود

و خوب شد

ولی هنوز جاش هستش

هنوزم وقتی یادم میاد

حالم بد می شه

بعدشم روز دوشنبه

که مهدی شیفت صبح بود

رفتم خونه

بهش گفتم بریم کوه

از خداش بود زود آماده شد

با هم رفتیم کوه

ولی قبلش یه شرط گذاشت

که من می خوام فقط خاک بازی کنم

منم قبول کردم

جای همتون خالی

اونقد با هم خاک بازی کردیم

یه استخر درس کردیم

که کوه آتشفشان

و دو تا گودال بزرگ

به قول خود مهدی

تا حالا اینقد خاک بازی نکرده بود

گودالا که آماده شد

مهدی گفت

با کله برم تو یکی شون

که چون وسط هفته بود

نمی شد

حمام بره

به همین خاطر نزاشتمش

حدود یه ساعت خاک بازی کردیم

اولش نخواستم برم

ولی مهدی قسمم داد که برم

باهاش بازی کنم

منم رفتم

خیلی خوش گذشت

جاتون خالی خالی بود 



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : "کوه" , " خاک بازی" ,
نوشته شده در 8 / 10 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 252

بالاخره بعد از حدود سه ماه

دیروز کلاسمون تموم شد

کلاس درجه دوی رایانه

تو روز آخری اولا اونقد جزوه نوشتیم

که خیلی از بچه ها از جمله خودم

از خیرش گذشتیم

و وسطای کلاس جا زدیم از جزوه نوشتن

بعدشم مدیر آموزشگاه مث علم یزید

هر چند دقیقه یک بار میومد و

هی تاکید می کرد

که شهریه هاتونو تا فردا تسویه کنید

بعدترش هم سه تا از بچه ها

سید علی و سید محمدو علی

با هم دیگه رفتن و

 یه پذیرایی توب تهیه کردن و

به خورد بچه ها دادن

تبصره ی۱ :

در هر روز از کلاس یکی از بچه ها

باید با هزینه و بودجه ی خودش

برای بچه ها بیراشکی می خرید

که من هم یک بار خریدم

یه کم بعد ترش

بچه ها تو روز آخری

 اونقد شیطونی و فضولی کرد

و صداهای عجیب و قریب از خودشون در وکردن

که استاد که هیچ مدیر آموزشگاه هم به خنده در اوردن

و مدیر آموزشگاه هم از فرصت استفاده کرد و

چند تا از بچه ها مشت مالی و کتک کاری کرد .

تبصره ی ۲ :

وزیر کار و وزیر آموزش و پرورش و دادستان کل کشور نفهمن

چون یکی از مصادیق بارز نقض حقوق بشره این کار .

دوتا ماقبل آخر بعدترش

استاد که خودشم از کلاس خسته شده بود

آخر سر رو تخته مطالبش رو نوشت و

کاری هم به کسی نداشت

که عقب مونده

فقط می نوشت و می نوشت

و آخر سر هم از کلاس رفت بیرون

تا بچه ها خودشون از روی تخته

کپی برداری کنن

خلاصه تا ساعت چند دقیقه بعد از نه شب

موندیم تو آموزشگاه

و رکورد ساعت کلاس ها شکسته شد

به همین شیرین کام ...

یکی ما قبل آخرش

خیلی دیگه بچه ها پسر خاله شده بودن و

شوخی های بدی می کردن

که نمی شود در ای مکان و محل ذکر شود

و آخرش هم

دیگر نمی شود ذکر کرد

تو کفش بمونید



نوع مطلب : دل تنگی های بی قرار ,داستان و قصه ,خاطرات خط خطی ,سربازان وطن ,دست نوشته ها ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,خاطرات خط خطی ,
برچسب ها : برچسب ها : "کلاس تموم شد" ,
نوشته شده در 1 / 10 / 1389 توسط : جوون مهربونی به نام حسین| تعداد بازدید : 229


تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره وبلاگ

دوستای ناز و فشنگ سلام خوبه حال شما با گرمای تابستون چطورید این وبلاگ در صبح روز سه شنبه 2 / تیر /1389 تو رز بلاگه درس شده و اومدم تو جمع شما رز بلاگی های عزیز تا دوستای نازی برا خودم پیدا کنم از میان نازنین های نسل سوم و چهارم تنهام نذاریدوووووو بهم سر بزنید میشه یه بار دوستی مونو امتحان کنیم ضرر نداره منتظرتونموووو یادتون نره هااااا حسین صدام می کنن ساکن شمال خوزستان خونگرم بچه ی باحال و با مرام آروم و سر به زیر متولد 15 شهریور نسل سومی از دروغ و دورویی متنفر خونگرم و باوقار عند رفاقت ساده بدتیپ و زشت عینکی بسه دیگه فعلا
موضوعات
خاطرات خط خطی
اخبار و رویدادها
دل تنگی های بی قرار
شعر و شاعری
داستان و قصه
دست نوشته ها
ایام و مناسبت ها
خاطرات خط خطی
دل نوشته ها
عکس و مکث
سربازان وطن
کارتون
یادداشت های بی قرار
نظرسنجي
آمار وبلاگ
افراد انلاین : 1
کل بازديد : 222615
بازديد امروز :5
بازديد ديروز : 7
ماه گذشته : 100
هفته گذشته : 54
سال گذشته : 1158
تعداد کل پست ها : 310
نظرات : 2869
free counters ........
11 پلاک

پشتیبانی قالب


Powered By
rozblog.com